تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
ما یک صاحبخانه ای داریم به نام پاتریک که مسایل مربوط به خونه را انجام می دهد. ما اولین خانواده ای بودیم که به این مجموعه وارد شدیم وبعد از ما بچه های ایرانی خونه های پاتریک رو اجاره کردند بطوری که الان حدود ۳۰ خانواده ایرانی در این مجموعه زندگی می کنند. این آقای پاتریک آدم جالبیه و برای ایرانیها یک تخفیفی قرار داده است و این تخفیف از این قرار هست که ماه اول اجاره رو از ایرانیها نمی گیره و از ماه دوم اجاره رو جمع می کنه. برای یکی از رفقایی که تازه به اینجا اومده بود رفتیم که با پاتریک صجبت کنیم ببینیم که خونه خالی داره یا نه؟ وقتی معلوم شد خونه داره بحث بر سر اجاره شد. اونروز دهم ماه ژانویه بود و تا آخر ماه ۲۰ روز باقی ماده بود. پاتریک به این دوست ما گفت که دوست داری که یک ماه مجانی را برای ماه بعد حساب کنیم و یا اینکه همین ۲۰ روز رو برای یک ماه مجانی در نظر بگیریم. من و این رفیقمون به هم نگاه کردیم و گفتیم خب معلومه ما می خواهیم که ماه بعد رو مجانی بگیریم. پاتریک در پاسخ جواب داد که اگه من این سوال رو از یک آمریگایی می کردم حتما جواب می داد که من همین ۲۰ روز رو می خوام و دلیلش هم اینه که من همین نقد رو می چسبم و تا آخر ماه صبر نمی کنم جونمه تا آخر ماه ممکنه هزارتا اتفاق بیفته. ممکنه یکی دیگه جای تو بیاد و دیگه تخفیفی در کار نباشه. تفاوت پاسخی که یک ایرانی و آمریکایی به این سوال دادند نشاندهنده تفاوت نگرش اونهاست. یک آمریکایی در روز زندگی می کنه و هر گزینه ای که امروز روی میز باشه می پسنده. یک آمریکایی معمولا پس اندازی نداره چونکه به آینده چندان که ما نگرانش هستیم توجهی نداره. برای همینه که اگه یک مورد اضطراری پیش بیاد و احتیاج به ۱۰ یا ۲۰ هزار دلار داشته باشه یک همچنین پولی رو در حسابش نداره.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت 21:8 |
تا چند ساعت دیگر (سه ساعت) سال ۹۰ با تمام اتفاقات خوب و بدش به پایان می رسد. به روزها و ماههای این سال که نگاه می کنم مهمترین اتفاقی که برایم افتاده است تولد فرزند عزیزم است که پارسایش نام نهادیم که در بزرگی پارسایی را پیشه راه و روش زندگیش نماید. این رو اینجا می نویسم تا سالیان آینده اگر عمری باقی بود و فرزندم به این نوشته ها دسترسی پیدا کرد بداند که چه أرزویی برایش داشتم. تولد فرزند یک اتفاق بزرگ است برای پدر و مادر گه نکته ها در آن است و تذکرهای پی در پی. هر کسی در لحظه های تحویل سال دعا و حاجتی از خداوند مهربان دارد. داشتم به این فکر می کردم که خواسته ها و نیازها سال به سال می تواند متفاوت باشد. من در این سال جدید خواسته بزرگی که دارم شناخت بیشتر پروردگارم و روشنی مسیری که بایستی در آن حرکت کنم خواهد بود. با آرزوی برآورده شدن دعاهای همگی دوستان در سال جدید.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 20:36 |
دیروز تولدم بود. بیست و دوم بهمن مقارن با یازده فوریه. سی و دوسال از خدا عمر گرفتم. یکی از کارهای خیلی خوبی که هر کدوم از ما میتونه انجام بده اینه که نکات کلیدی و تجربیات جالبی رو که از زندگی یاد گرفته بطور مکتوب بنویسه و با دیگران هم در میان بگذاره این کمک می کنه شما فرصت این رو داشته باشید باشید که علاوه بر استفاده از تجربیات زندگی خودتون از درسهای زندگی دیگران هم استفاده کنید. قصدم از نوشتن این پست این بود که به تعداد سالهایی که تا به امروز زندگی کردم تجربه بنویسم اما بیستر از شانزده تا به ذهنم نیومد. هر تجربه جدیدی که به یاد اومد به این پست اضافه می کنم و سعی می کنم در تولدهای بعدی ام هم (اگر عمری داشتم) حداقل یک تجربه جدید داشته باشم. این پست قرار بود سال قبل و در تولد سال قبلم آپلود بشود ولی یکسال به تاخیر افتاد! ایده انجام این کار رو از یکی از اقوام دورمون گرفتم که در تولد هشتاد سالگیش یک جزوه ای رو آماده کرده بود از تجربیاتی که از زندگی آموخته است. من البته این جزوه رو ندیدم فقط شنیده ام که یک چنین کاری کرده است. این هم شانزده تجربه ای که من از زندگی داشته ام:

۱- زیاد مسافرت کنید. چه داخلی و چه خارجی.

۲- اهل ریسک کردن باشید. ریسک جزو جذابیتهای زندگی است.

۳- از رعایت ادب در گفتار و رفتار همواره بهره مند خواهید بود.

۴- همواره اونچه رو که به نظرتون می‌رسد و احساس می‌کنید بیان کنید. سعی نکنید که اونرو در خودتون پنهان کنید.

۵- بحث کردن و صحبت کردن با دیگران در موضوعات مختلف (مثلا علمی) به روشن شدن زوایای پنهان اون موضوع بسیار کمک می‌کند. حتی اگه فکر می‌کنید آغاز یک بحث با یک فرد و یا گروه کمکی به بیشتر روشن شدن موضوع نمی‌کند باز هم اقدام به اون بحث کنید.

۶- به مردمی که روبرو می‌شوید لبخند بزنید. (چیزی که در ایران بسیار کم دیده می‌شود)

۷- در یک جمعی که هستید فقط با افرادی که می‌شناسید شروع به گفتگو نکنید. همواره آفاز گر یک گفتگو با افرادی که اصلا نمی‌شناسید باشید.

۸- اگر کار علمی می کنید و یا جزو طبقه‌ تحصیلکرده بحساب می‌آیید. حتما سعی کنید با مردمانی که جزو این طبقه نیستند رفت و آمد داشته باشید. این کمک می‌‌کنه افکار و عقاید شما فقط در یک سو حرکت نکنه. اگر جزو طبقات دیگر هم هستید سعی کنید که با مردمانی که هم طبقه شما نیستند تعامل داشته باشید.

۹- یادتون باشه که زندگی فقط a^2+b^2 نیست.

۱۰- متوجه زیباییهای طبیعت باشید. حواستون به تغییر فصول باشد و زیباییهای هر فصل رو به دنبال کنید.

۱۱- حتما بنویسید. وبلاگ داشته باشید و نوشته‌هاتون رو اونجا ذخیره کنید حتی اگه نمی‌خواهید برای دیگران منتشر کنید.

۱۲- وقتي به گذشته نگاه مي كنيم. مي بينيم خيلي چيزهايي كه بابتش نگران بوديم اصلا اتفاق نيفتاده و نگرانيمون موردي نداشته. این میتونه در مورد نگرانیهایی هم که نسبت به آینده داریم هم درست باشه.

۱۳- از موقعیتهای به ظاهر کوچیکی که براتون پیش می آید تنها به این دلیل که حالش رو ندارید که برایش اقدام کنید به سادگی نگذرید. برای خود من بارها پیش آمده که از یک موقعیت خیلی ساده گذشتم و هنگاهمی که فرصت از دست رفته متوجه شده ام که چه اشتباهی کرده ام که مثلا یک ایمیلی رو نزده ام.

۱۴- اهل عکس گرفتن باشید و سعی کنید دوربینتون رو خیلی جاها با خودتون ببرید. زیاد عکس بگیرید و هر از چند گاهی به عکسهای قدیم که گرفته اید رجوع کنید. بسیار لذت خواهید برد.

۱۵- اگر اهل شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک هستید. حتما هر از چندگاهی استتوسهایی مبنی بر آنچه که فکر می کنید و آنچه که اعتقاد دارید بگذارید. زمان که بگذرد و به این استتوسها برکردید میتونید سیر تغییر تفکر و نگاهتون به مسایل رو دنبال کنید.

۱۶- این رو یادمون باشه که یکی از چیزهایی که زندگی رو جذاب می کنه نامشخص بودن آینده و محصور بودن در زمانه. از این خصوصیت لذت ببرریم ونه اینکه شکایت داشته باشیم.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 و ساعت 9:0 |
یک دوستی داریم اینجا که به ایران علاقه مند هستش و اطلاعاتش هم نسبت یه جغرافیا و فرهنگ ایران قابل تحسینه. ایام عاشورا و تاسوعا بود که من رو توی دانشگاه دید و بعد از احوالپرسی گفتش Happy Ashura من یک لحظه جا خوردم! و این رفیقمون فهمید که یک جای کار می لنگه. بهش گفتم مجید جان عاشورا توی فرهنگ ما اتفاق شادی نیست. می دونستم که در مورد عاشورا اطلاعات کافی داره ولی برایم جالب بود که با این حال می گفت هپی عاشورا. بنظرم یک دلیلش این میتونه باشه که آمریکاییها در فرهنگشون روزی به مفهوم غم و اندوه ندارند. ۲- من و هم نسلان ایرانی من کلی خاطرات مشترک از برنامه ها و کارتونهای کودکیمون داریم که گاهی در جمعهای دوستانه از اونها یاد می کنیم. حتی در فیسبوک هم صفحه ای وجود داره بنام کارتونهای زمان ما که به همین جهت ایجاد شده است. چند روز قبل با هم اتاقیم (فادی) که یک فلسطینی هستش در مورد کارتونهای زمان کودکیمون صحبت می کردیم. بسیار برایم جالب بود که اشتراک خیلی زیادی در کارتونهایی که ما در اون زمان می دیدم وجود داشت. از فوتبالیستها گرفته تا بامزی سرندی پیتی و کنا حنی دختری در مزرعه بینوایان رابین هود تام سایر و... البته اونها وقتی کارتون رو به عربی دوبله می کردند اسمها رو هم به عربی بر می گردوندند. مثلا فادی می گفت که اونها به سوباسا در کارتون فوتبالیستها می گفتند کاپیتان ماجد! از فادی پرسیدم که زمان پخش برنامه ها ی کودک به چه میزان بوده است؟ جواب داد که ما اونموقع شبکه تلویزیونی نداشتیم و برنامه های تبویزیون اردن و یا اسراییل رو نگاه می کردیم. می گفت که شبکه اردن ساعت سه بعد از ظهر با پخش قرآن و تفسیر اون شروع می شد و بعد از نیم ساعت برنامه کودک آغاز می شد و به مدت یک ساعت ادامه داشت. به فادی گفتم که ما هم به همین برنامه کودک داشتیم و از ساعت ۴/۳۰ تا ۵ اعبار استانها بود و از ساع ۵ تا ۶ هم برنامه کودک. خلاصه اینکه خیلی برایم جالب بود که خاطرات کودکی مشترکی با یک غیر ایرانی هم نسل خودم داشتم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 0:0 |
اختلاف سنیمون چهارساله. از همون کوچیکی با هم آتیش می سوزوندیم. یادش بخیر اون قلاب می گرفت و من از حیاط خونمون می پریدم توی پارکینگ و بعدش من کمکش می کردم که بپره توی پارکینگ و با هم می رفتیم توی کوچه فوتبال بازی کنیم. چقدر با هم دعوا می کردیم و کشتی می گرفتیم. یادمه که یک بار خونه مامان بزرگم دنبال هم می کردیم و من پشت دیوار قایم شدم و وقتی اون بهم رسید یک پشت پا گرفتم و اون با سر رفت توی شوفاژ و سرش شکست! به یک دبستان و راهنمایی و دبیرستان رفتیم و هردومون هم تو دانشگاه با هم بودیم. به کودکیم و نوجوانیم و سالهای گذشته که نگاه می کنم. همیشه اون رو توی خاطراتم‌ می‌بینم. امروز عقد داداش کوچولوی من بود. مبارکت باشه. بهترین روزها رو برات آزو می کنم و امیدوارم که بزودی دور هم جمع بشیم. قرار نبود که این روزهای خوب رو دور از هم باشیم. 

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 و ساعت 21:39 |