تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
یک دوستی داریم اینجا که به ایران علاقه مند هستش و اطلاعاتش هم نسبت یه جغرافیا و فرهنگ ایران قابل تحسینه. ایام عاشورا و تاسوعا بود که من رو توی دانشگاه دید و بعد از احوالپرسی گفتش Happy Ashura من یک لحظه جا خوردم! و این رفیقمون فهمید که یک جای کار می لنگه. بهش گفتم مجید جان عاشورا توی فرهنگ ما اتفاق شادی نیست. می دونستم که در مورد عاشورا اطلاعات کافی داره ولی برایم جالب بود که با این حال می گفت هپی عاشورا. بنظرم یک دلیلش این میتونه باشه که آمریکاییها در فرهنگشون روزی به مفهوم غم و اندوه ندارند. ۲- من و هم نسلان ایرانی من کلی خاطرات مشترک از برنامه ها و کارتونهای کودکیمون داریم که گاهی در جمعهای دوستانه از اونها یاد می کنیم. حتی در فیسبوک هم صفحه ای وجود داره بنام کارتونهای زمان ما که به همین جهت ایجاد شده است. چند روز قبل با هم اتاقیم (فادی) که یک فلسطینی هستش در مورد کارتونهای زمان کودکیمون صحبت می کردیم. بسیار برایم جالب بود که اشتراک خیلی زیادی در کارتونهایی که ما در اون زمان می دیدم وجود داشت. از فوتبالیستها گرفته تا بامزی سرندی پیتی و کنا حنی دختری در مزرعه بینوایان رابین هود تام سایر و... البته اونها وقتی کارتون رو به عربی دوبله می کردند اسمها رو هم به عربی بر می گردوندند. مثلا فادی می گفت که اونها به سوباسا در کارتون فوتبالیستها می گفتند کاپیتان ماجد! از فادی پرسیدم که زمان پخش برنامه ها ی کودک به چه میزان بوده است؟ جواب داد که ما اونموقع شبکه تلویزیونی نداشتیم و برنامه های تبویزیون اردن و یا اسراییل رو نگاه می کردیم. می گفت که شبکه اردن ساعت سه بعد از ظهر با پخش قرآن و تفسیر اون شروع می شد و بعد از نیم ساعت برنامه کودک آغاز می شد و به مدت یک ساعت ادامه داشت. به فادی گفتم که ما هم به همین برنامه کودک داشتیم و از ساعت ۴/۳۰ تا ۵ اعبار استانها بود و از ساع ۵ تا ۶ هم برنامه کودک. خلاصه اینکه خیلی برایم جالب بود که خاطرات کودکی مشترکی با یک غیر ایرانی هم نسل خودم داشتم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 0:0 |
اختلاف سنیمون چهارساله. از همون کوچیکی با هم آتیش می سوزوندیم. یادش بخیر اون قلاب می گرفت و من از حیاط خونمون می پریدم توی پارکینگ و بعدش من کمکش می کردم که بپره توی پارکینگ و با هم می رفتیم توی کوچه فوتبال بازی کنیم. چقدر با هم دعوا می کردیم و کشتی می گرفتیم. یادمه که یک بار خونه مامان بزرگم دنبال هم می کردیم و من پشت دیوار قایم شدم و وقتی اون بهم رسید یک پشت پا گرفتم و اون با سر رفت توی شوفاژ و سرش شکست! به یک دبستان و راهنمایی و دبیرستان رفتیم و هردومون هم تو دانشگاه با هم بودیم. به کودکیم و نوجوانیم و سالهای گذشته که نگاه می کنم. همیشه اون رو توی خاطراتم‌ می‌بینم. امروز عقد داداش کوچولوی من بود. مبارکت باشه. بهترین روزها رو برات آزو می کنم و امیدوارم که بزودی دور هم جمع بشیم. قرار نبود که این روزهای خوب رو دور از هم باشیم. 

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 و ساعت 21:39 |
دیروز اینجا عرفه بود و امروز هم عید قربان. عید همه دوستان مبارک باشه. حدود ده روز پیش حدود ساعت ۹:۰۰ صبح بود که سوار اتوبوس شدم که به سمت دانشگاه برم. توی ایستگاه یکی از دوستان دانشجوی مسلمان اهل سریلانکا هم توی ایستگاه بود و با هم مشغول صبحت شدیم. این دوستم دوسال پیش با یک دختر خانم آمریکایی-سریلانکایی که در نیویورک زندگی می کردند ازدواج کرد و سال قبل هم بچه دار شدند. مشغول گ‍پ زدن بودیم که گفتش که بعد از ظهر امروز عازم خانه خدا هستش. یک لحظه جا خوردم و تعجب کردم از اینکه دانشجویی از اینجا عازم حج واجبه. بهش گفتم که از کشور من هم هر ساله یک تعدادی برای حج اعزام می شوند. با تعجب بیان کرد که مگه مردم ایران هم به حج می روند؟ گفتم که سالی حدود ۱۰۰۰۰۰ حاجی عازم حج واجب می شوند. این دوستمون پاسخ داد که م فکر نمی کردم که کسی در ایران به حج اعتقاد داشته باشه! چونکه من بچه های ایرانی که اینجا می بینم اصلا اعمال مذهبی رو جدی نمی گیرند! بنابر این فکر می کردم که ایران هم بایستی به همین شکل باشه. مونده بودم که چه جوابی بهش بدم. البته جوابی مناسب در برابر این استدلالش دادم که براش روشن بشه که چرا اکثر دانشجویان ایرانی که به اینجا می آیند خیلی دغدغه مذهبی ندارند. به هر حال استدلالش و نگاهش به ما ایرانی ها برام جالب بود. در ادامه بحثمون داشت به من می گفت که تو هم بایستی برای حج اقدام کنی. گفتم که من الان استطاعتش رو ندارم. در جوابم گفت که شیطان در گوش انسان نجوا می کنه که حج رو به تعویق بینداز. بهش گفتم حرفت درسته ولی در مورد خود من فعلا شرایطش وجود نداره. خلاصه امیدوارم که به زودی و در جوانی این سفر بی نظیر قسمت همه دروستان گردد.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت 20:56 |

این گروهی که من در دوره دکتری در اون مشغول هستم از ۷ دانشجوی دوره دکتری تشکیل شده. یکی از دوستان من در این گروه یک دانشجوی اهل هندوستان هستش که پسر خوبیه. حدود ۹ ماه پیش هم برای ازدواج رفت هند و البته ما رو هم دعوت به جشن عروسیش کرد ولی به علت مشکلاتی که در صدور ویزای دانشجویان ایرانی وجود داره تنونستیم که این دعوت رو لبیک بگیم. از اینکه بگذریم دوشنبه هفته قبل همسر این دوست هندیمون به من ایمیل زد که تولد همسرم روز چهارشنبه هستش و من می‌خوام سورپرایزش کنم. میشه شما و بقیه اعضای گروه روز چهارشنبه ساعت ۱:۰۰ بعد از ظهر همگی در آفیس باشید. در ضمن امکانش هست که از استادتون هم دعوت کنید که بیاد. من هم همون موقع رفتم و رسما از استاد محترم دعوت کردم برای مراسم روز چهارشنبه و اون هم با خوشحالی گفت که من ساعت ۱:۳۰ میتونم بیام. خلاصه اینکه مراسم قرار شد ساعت ۱:۳۰ برگزار گردد. ساعت ۱:۳۰ همه جمع شده بودند و این رفیقمون هم از همه جا بی خبر نشسته بود وداشت کارهایش رو می کرد که ناگهان همسرش با کیک وارد شد و خلاصه کلی سورپرایزش کرد. چندین عکس یادگاری گرفتیم و من دیدم که خالی از لطف نیست که عکس اعضای این گروه رو اینجا بگذارم. چرا که هر کدوم از این هفت نفر از یک کشور و فرهنگ مختلف دور هم جمع شده اند. 


نفر اول از سمت چپ اسمش هانا هستش یک دختر اهل کشور اردن که اصالتا فلسطینی هستش ولی پدر پدربزرگش در سالهای ۱۹۴۶ به اردن مهاجرت داده شده اند! هانا مادر دوتا بجه هم هست و در عین حال بسیار فعال و پر تلاش هستش. نفر بعدی اسنش ارجمند هستش که اهل پاکستانه و حدودا یک سال و نیم پیش ازدواج کرد و الان هم یک دختر داره به نام زریا! دختر خوبیه و معمولا یک یا دو روز هفته رو روزه میگیره. نفر بعدی اسمش مایک هستش که یک آمریکایی مسیحی است. آدم بسیار معتقد و خوبیه. کاملا منطقی و گرم برخورد میکنه توی شرکت GE کار میکنه و به صورت نیمه وقت دکتری می خونه. بحثهای زیادی رو ما باهم انجام داده ایم و می دهیم. نفر یعدی اسمش الکا هستش که همسر صاحب تولده. دختر باهوش و پر تلاشیه و همینجا داره دکترای مکانیک می خونه البته توی گروه ما نیست. نفر بعدی اسمش دیپاک هستش که تولد ایشون بوده. پسر خوبیه و بیشتر مواقع ما با هم گپ می زنیم. علاقه اش یادگیری زبان فارسیه و همیشه در مورد کلمات مشترکی که بین فارسی و هندی و اردو وجود داره صحبت می کنیم و این کلمات رو کشف می کنیم. بایستی بگم که این کلمات مشترک خیلی بیشتر از اون چیزی است که من فکر می کردم. نفر بعدی استاد راهنمای من و سایر اعضای گروه هستش. از نظر اخلاقی بسیار عالیه و اگه کاری از دستش بربیاد برای شما انجام میده. آدم باهوشی و دکترایش رو ظرف ۲.۵ سال گرفته و ۲۷ سالگی دکتر شده. نکته ای که در مورد ایشون وجود داره اینه که شما به عنوان دانشجو بایستی دنبال کار علمی باشی و ایشون فشاری بهت وارد نمیکنه و حتی اگه برای یک یا دو ترم کاری انجام ندی اعتراضی نمیکنه. نفر بعدی اسمش فادیه. اهل رام الله هستش. پسر خیلی خوبیه. دوتا بچه داره و در کنار درس خوندن یک مغازه هم داره که خرجش از اونجا در میاد. عاشق بنزه و یکی از همین s 580 ها هم داره. همینهایی که مثل کشتی میمونند. بگذارید یک خاطره ای از این بنزه براتون بگم. استادمون یک روزی داشت برای ما تعریف می کرد توی ایستگاه اتوبوس وایساده بوده منتظر که اتوبوس بیاد و اونرو سوار کنه در همین حال فادی با بنزش میاد و استادمون رو میبینه و سوار میکنه. استادمون می گفت که شب داستان رو برای خانمم تعریف کردم. خانمم می گفت که خیلی جالبه که تو که استادی توی ایستگاه اتوبوس وایسادی و شاگردت با بنز سوارت میکنه!

این یک خلاصه ای بود از این گروهی که من در اون دوره دکترایم رو می گذرونم . از ۶ تا دانشجوی گروه ۴ تاشون مسلمون هستند. یکیشون هندو هستش و یک مسیحی. نکته جالب ماجرا اینه که وقت نماز ظهر که میشه. فادی و هانا و ارجمند به نوبت همونجا توی آفیس نمازشون رو می خونند و توی کشوی میزشون یک سجاده همیشه هست. مایک هم از اون مسیحیهای معتقده که از هم صحبتیش لذت می برم. بهانه این پست همین عکسی است که دیپاک به مناسبت تولدش برام فرستاد.


پی نوشت: یکی از دوستان تذکر دادند که لینک عکس در ایران باز نمیشه. میتونید از این لینک استفاده کنید:

http://ayand.persiangig.com/Pics_1%20%289%29.jpg

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 8:1 |
چهار سال پيش كه ما به اينجا اومديم. با يك استاد ايراني آشنا شديم كه بسيار به ما لطف داشتند و در اون ايامي كه ما با محيط آشنا نبوديم و دچار دلتنگي هاي غربت مي شديم با حمايتهاشون باعث شدند كه اون روزها بهتر سپري بشه. اين پست وبلاگ به داستان زندگي اين استاد ايراني و خانواده اش در اين چهار سال اخير مي پردازد.

اين آقاي دكتر بعد از بيست و اندي سال استادي كردن در آمريكا تصميم مي گيره كه به بررسي  گزينه زندگي در ايران بپردازه. براي اين كار يك سال فرصت مطالعاتي از دانشگاه محل تدريسش مي گيره تا براي تجربه كار و زندگي به ايران برود. من خاطرم هست كه زمان ورود ما به آمريكا همزمان شده بود با اتمام اين دوره فرصت مطالعاتي و برگشت ايشون به آمريكا. در اون زمان كه با ايشون صحبت مي كرديم نظرشون اين بود كه من بررسي هايم رو انجام دادم و مي بينم در سني كه من هستم بهتره به ايران بروم تا در كنار خانواده ام (اقوامم) باشم و از جهت كاري هم با يكي از دانشگاههاي دولتي در تهران صحبت كردم و قرار شده كه در آنجا به تدريس بپردازم. ما هم در دل آفرين مي گفتيم به اين انتخاب هوشمندانه كه بعد از يك سال بررسي از نزديك اوضاع و احوال صورت گرفته. خلاصه اينكه ايشون به همراه همسرشون آكريگا رو ترك كردند و راهي ايران شدند و در تهران مستقر شدند. هر بار هم كه تلفني صحبت مي كرديم ايشون شكايتي نمي كردند و راضي بنظر مي رسيدند. رسيديم به نزديكيهاي عيد سال قبل و صحبتي كه با ايشون داشتيم مطلع شديم كه براي سفر تفريحي عازم آمريكا هستند ما هم گفتيم كه اگه شرايط اجازه داد به ما هم يك سري بزنند كه البته میسر نشد. اوایل تابستان امسال مجددا مطلع شدیم که ایشون قصد دارند که با آمریکا بیایند. وقتی هم که رسیدند تلفنی با هم صحبت کردیم.اما یکی دو ماهی بی خبر بودیم که یکی از دوستان مشترک خبر دادند که آقای دکتر قصد بازگشت به ایران رو ندارند و در حال حاضر هم یک کار دانشگاهی پیدا کرده اند. بسیار خبر باور نکردنی بود چرا که ایشون با بررسی کامل و از نزدیک شرایط رو بررسی کرده بودند و به این نتیجه رسیده بودند اما چه می شود که که بعد از سه سال امکان زندکی در ایران رو دیگر نمی بینند. به نظر من نتیجه ای که از این داستان میشه گرفت بسیار غم انگیزه. معنی این حرف اینه شرایط اجتماعی و سیاسی کشورمون به قدری غیر قابل تحمل برای ایشون بوده که نتوانسته فردی رو که در سالهای بعد از بازنشستگی اش قصد بودن در کنار خانواده رو داره راضی به موندن بکنه. 

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 و ساعت 16:0 |