این گروهی که من در دوره دکتری در اون مشغول هستم از ۷ دانشجوی دوره دکتری تشکیل شده. یکی از دوستان من در این گروه یک دانشجوی اهل هندوستان هستش که پسر خوبیه. حدود ۹ ماه پیش هم برای ازدواج رفت هند و البته ما رو هم دعوت به جشن عروسیش کرد ولی به علت مشکلاتی که در صدور ویزای دانشجویان ایرانی وجود داره تنونستیم که این دعوت رو لبیک بگیم. از اینکه بگذریم دوشنبه هفته قبل همسر این دوست هندیمون به من ایمیل زد که تولد همسرم روز چهارشنبه هستش و من میخوام سورپرایزش کنم. میشه شما و بقیه اعضای گروه روز چهارشنبه ساعت ۱:۰۰ بعد از ظهر همگی در آفیس باشید. در ضمن امکانش هست که از استادتون هم دعوت کنید که بیاد. من هم همون موقع رفتم و رسما از استاد محترم دعوت کردم برای مراسم روز چهارشنبه و اون هم با خوشحالی گفت که من ساعت ۱:۳۰ میتونم بیام. خلاصه اینکه مراسم قرار شد ساعت ۱:۳۰ برگزار گردد. ساعت ۱:۳۰ همه جمع شده بودند و این رفیقمون هم از همه جا بی خبر نشسته بود وداشت کارهایش رو می کرد که ناگهان همسرش با کیک وارد شد و خلاصه کلی سورپرایزش کرد. چندین عکس یادگاری گرفتیم و من دیدم که خالی از لطف نیست که عکس اعضای این گروه رو اینجا بگذارم. چرا که هر کدوم از این هفت نفر از یک کشور و فرهنگ مختلف دور هم جمع شده اند.

نفر اول از سمت چپ اسمش هانا هستش یک دختر اهل کشور اردن که اصالتا
فلسطینی هستش ولی پدر پدربزرگش در سالهای ۱۹۴۶ به اردن مهاجرت داده شده
اند! هانا مادر دوتا بجه هم هست و در عین حال بسیار فعال و پر تلاش هستش.
نفر بعدی اسنش ارجمند هستش که اهل پاکستانه و حدودا یک سال و نیم پیش
ازدواج کرد و الان هم یک دختر داره به نام زریا! دختر خوبیه و معمولا یک یا
دو روز هفته رو روزه میگیره. نفر بعدی اسمش مایک هستش که یک آمریکایی
مسیحی است. آدم بسیار معتقد و خوبیه. کاملا منطقی و گرم برخورد میکنه توی
شرکت GE کار میکنه و به صورت نیمه وقت دکتری می خونه. بحثهای زیادی رو ما
باهم انجام داده ایم و می دهیم. نفر یعدی اسمش الکا هستش که همسر صاحب
تولده. دختر باهوش و پر تلاشیه و همینجا داره دکترای مکانیک می خونه البته
توی گروه ما نیست. نفر بعدی اسمش دیپاک هستش که تولد ایشون بوده. پسر خوبیه
و بیشتر مواقع ما با هم گپ می زنیم. علاقه اش یادگیری زبان فارسیه و همیشه
در مورد کلمات مشترکی که بین فارسی و هندی و اردو وجود داره صحبت می کنیم و
این کلمات رو کشف می کنیم. بایستی بگم که این کلمات مشترک خیلی بیشتر از
اون چیزی است که من فکر می کردم. نفر بعدی استاد راهنمای من و سایر اعضای
گروه هستش. از نظر اخلاقی بسیار عالیه و اگه کاری از دستش بربیاد برای شما
انجام میده. آدم باهوشی و دکترایش رو ظرف ۲.۵ سال گرفته و ۲۷ سالگی دکتر
شده. نکته ای که در مورد ایشون وجود داره اینه که شما به عنوان دانشجو
بایستی دنبال کار علمی باشی و ایشون فشاری بهت وارد نمیکنه و حتی اگه برای
یک یا دو ترم کاری انجام ندی اعتراضی نمیکنه. نفر بعدی اسمش فادیه. اهل رام
الله هستش. پسر خیلی خوبیه. دوتا بچه داره و در کنار درس خوندن یک مغازه
هم داره که خرجش از اونجا در میاد. عاشق بنزه و یکی از همین s 580 ها هم
داره. همینهایی که مثل کشتی میمونند. بگذارید یک خاطره ای از این بنزه
براتون بگم. استادمون یک روزی داشت برای ما تعریف می کرد توی ایستگاه
اتوبوس وایساده بوده منتظر که اتوبوس بیاد و اونرو سوار کنه در همین حال
فادی با بنزش میاد و استادمون رو میبینه و سوار میکنه. استادمون می گفت که
شب داستان رو برای خانمم تعریف کردم. خانمم می گفت که خیلی جالبه که تو که
استادی توی ایستگاه اتوبوس وایسادی و شاگردت با بنز سوارت میکنه!
این یک خلاصه ای بود از این گروهی که من در اون دوره دکترایم رو می گذرونم . از ۶ تا دانشجوی گروه ۴ تاشون مسلمون هستند. یکیشون هندو هستش و یک مسیحی. نکته جالب ماجرا اینه که وقت نماز ظهر که میشه. فادی و هانا و ارجمند به نوبت همونجا توی آفیس نمازشون رو می خونند و توی کشوی میزشون یک سجاده همیشه هست. مایک هم از اون مسیحیهای معتقده که از هم صحبتیش لذت می برم. بهانه این پست همین عکسی است که دیپاک به مناسبت تولدش برام فرستاد.
پی نوشت: یکی از دوستان تذکر دادند که لینک عکس در ایران باز نمیشه. میتونید از این لینک استفاده کنید:
http://ayand.persiangig.com/Pics_1%20%289%29.jpg
اين آقاي دكتر بعد از بيست و اندي سال استادي كردن در آمريكا تصميم مي گيره كه به بررسي گزينه زندگي در ايران بپردازه. براي اين كار يك سال فرصت مطالعاتي از دانشگاه محل تدريسش مي گيره تا براي تجربه كار و زندگي به ايران برود. من خاطرم هست كه زمان ورود ما به آمريكا همزمان شده بود با اتمام اين دوره فرصت مطالعاتي و برگشت ايشون به آمريكا. در اون زمان كه با ايشون صحبت مي كرديم نظرشون اين بود كه من بررسي هايم رو انجام دادم و مي بينم در سني كه من هستم بهتره به ايران بروم تا در كنار خانواده ام (اقوامم) باشم و از جهت كاري هم با يكي از دانشگاههاي دولتي در تهران صحبت كردم و قرار شده كه در آنجا به تدريس بپردازم. ما هم در دل آفرين مي گفتيم به اين انتخاب هوشمندانه كه بعد از يك سال بررسي از نزديك اوضاع و احوال صورت گرفته. خلاصه اينكه ايشون به همراه همسرشون آكريگا رو ترك كردند و راهي ايران شدند و در تهران مستقر شدند. هر بار هم كه تلفني صحبت مي كرديم ايشون شكايتي نمي كردند و راضي بنظر مي رسيدند. رسيديم به نزديكيهاي عيد سال قبل و صحبتي كه با ايشون داشتيم مطلع شديم كه براي سفر تفريحي عازم آمريكا هستند ما هم گفتيم كه اگه شرايط اجازه داد به ما هم يك سري بزنند كه البته میسر نشد. اوایل تابستان امسال مجددا مطلع شدیم که ایشون قصد دارند که با آمریکا بیایند. وقتی هم که رسیدند تلفنی با هم صحبت کردیم.اما یکی دو ماهی بی خبر بودیم که یکی از دوستان مشترک خبر دادند که آقای دکتر قصد بازگشت به ایران رو ندارند و در حال حاضر هم یک کار دانشگاهی پیدا کرده اند. بسیار خبر باور نکردنی بود چرا که ایشون با بررسی کامل و از نزدیک شرایط رو بررسی کرده بودند و به این نتیجه رسیده بودند اما چه می شود که که بعد از سه سال امکان زندکی در ایران رو دیگر نمی بینند. به نظر من نتیجه ای که از این داستان میشه گرفت بسیار غم انگیزه. معنی این حرف اینه شرایط اجتماعی و سیاسی کشورمون به قدری غیر قابل تحمل برای ایشون بوده که نتوانسته فردی رو که در سالهای بعد از بازنشستگی اش قصد بودن در کنار خانواده رو داره راضی به موندن بکنه.
